شعر عاشقانه

شعر عاشقانه
من چای می‌نوشم، تو هم گویا دلت اینجاست
از صافی لیوان چای ما جهان زیباست
دریای سرخی هست و در نزدیکی ساحل
مهمانی افتاده، غریقی خسته و تنهاست
امواج ناآرام را سر می‌کشم، اما
گوشم پر از فریادهای آی آدم‌هاست
تو چای می‌نوشی و می‌گویی کمی تلخ است
- این شعر هم؟
با خنده می‌گویی: نه، بی همتاست!
می‌نوشی و از آخر این قصه می‌پرسی
می‌گویمت آخر ندارد، قصۀ دریاست
چون چای دم کرده، همین دم را غنیمت دان
ما را چه به تقویم که امروز یا فرداست...

نیلوفر_بختیاری
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
┏━ 🔻 ━┓ ⠀telegram.me/LovePoetries ┗━ 💌 ━┛ @LovePoetries
شعر عاشقانه
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
شعر عاشقانه
چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت
جهان کلاه ز شادی بر آسمان انداخت
سپاه عشق تو از گوشه ای کمین بگشود
هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
حدیث حسن تو، هر جا که در میان آمد
ز ذوق، هر که دلی داشت، در میان انداخت
قبول تو همه کس را بر آشیان جا کرد
مرا ز بهر چه آخر بر آستان انداخت؟
چو در سماع عراقی حدیث دوست شنید
به‌جای خرقه به قوال جان توان انداخت

عراقی
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
┏━ 🔻 ━┓ ⠀telegram.me/LovePoetries ┗━ 💌 ━┛ @LovePoetries
شعر عاشقانه
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
شعر عاشقانه
از حدود بیست و چار-پنج سال آزگار
می‌رود به قطعۀ دوازده، ردیف چار
پیرمرد عاشقی که سال‌هاست زائر است
پنج‌شنبه‌های سال‌نامه‌های بی‌بهار
«یاد چهارشنبه‌ای که عاشقت شدم به‌خیر
در مسیر کوچه‌های توپخانه-لاله‌زار
بعد سال‌ها هنوز خاطرم نرفته است
طعم چای دبش قهوه‌خانه‌های پامنار
خوب شد دوباره آمدم، دلم گرفته بود
باز هم قدم زدم کنار تو – همین مزار –
توی خانه هم مدام با تو حرف می‌زنم
پای آن گل محمدی، کنار آن انار»
پیرمرد قصه گریه می‌کند که ناگهان
زار می‌زند کلاغ بی‌قرار، قارقار
خلوتش که می‌خورد به هم، بلند می‌شود
کم‌کم از کنار قبر همسرش چه بی‌قرار!
*
یک‌دو هفته می‌شود که سر نمی‌زند چرا
پیرمرد عاشقی که قطعۀ دویست و چار... ؟

محمدحسین_نجفی
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
┏━ 🔻 ━┓ ⠀telegram.me/LovePoetries ┗━ 💌 ━┛ @LovePoetries
شعر عاشقانه
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
شعر عاشقانه
خواب در عهد تو در چشم من آید؟ هیهات!
عاشقی کار سری نیست که بر بالین است
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت
وآنچه در خواب نشد چشم من و پروین است...

سعدی
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
شعر عاشقانه
بی‌دلم ای یار! همچنان که تو دیدی
دیده گهربار، همچنان که تو دیدی
در کف عشق تو جان ممتحن من
هست گرفتار، همچنان که تو دیدی
وز گل رخسارت ای نگار سمن بر!
بهرهٔ من خار، همچنان که تو دیدی
کوژ چو چنگ تو همچو نالهٔ زیرست
ناله من زار، همچنان که تو دیدی
پرسی و گویی چگونه‌ای تو؟ چه گویم؟
بی‌دل و بی‌یار، همچنان که تو دیدی...

انوری
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
┏━ 🔻 ━┓ ⠀telegram.me/LovePoetries ┗━ 💌 ━┛ @LovePoetries
شعر عاشقانه
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
شعر عاشقانه
بی‌دلم ای یار! همچنان که تو دیدی
دیده گهربار، همچنان که تو دیدی
در کف عشق تو جان ممتحن من
هست گرفتار، همچنان که تو دیدی
وز گل رخسارت ای نگار سمن بر!
بهرهٔ من خار، همچنان که تو دیدی
کوژ چو چنگ تو همچو نالهٔ زیرست
ناله من زار، همچنان که تو دیدی
پرسی و گویی چگونه‌ای تو؟ چه گویم؟
بی‌دل و بی‌یار، همچنان که تو دیدی...

انوری
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
شعر عاشقانه
شاخه نبات! نیشکر من! موضوع شعرهای ترِ من!
بر من بتاب، شب‌زده‌روحم، خورشید جان من! سحر من!
تلفیقی از غرور و نیازم، معجونی از ابهّت و نازی
در را نبند روی من ای خوب! آرامِ روحِ دربه‌درِ من!
با آن تبار جنگی و تازی، بر قلعه‌ام همین که بتازی
نفعی نمی‌کند بگریزم، سودی نمی‌دهد سپر من
من اهل اشتباه نبودم، عاشق به یک نگاه نبودم
چشمک زدی و آه، چنین شد، چشمت شروع دردسر من
با این که جا به قیمت کم نیست، پای تو باکی‌ام ز عدم نیست
فرقی میان قهوه و سم نیست، ای شاهزادۀ قجر من!
خون مرا به شُرّ و شُر آورد، زیبایی‌ات مرا مُقر آورد
اقرار می‌کنم به صراحت: عشق منی شکنجه‌گر من!

مهدی_عابدی
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
┏━ 🔻 ━┓ ⠀telegram.me/LovePoetries ┗━ 💌 ━┛ @LovePoetries
شعر عاشقانه
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
┏━ 🔻 ━┓ ⠀telegram.me/LovePoetries ┗━ 💌 ━┛ @LovePoetries
شعر عاشقانه
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
شعر عاشقانه
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی‌قرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او
اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوکوار من باشی
شود غزاله خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی

حافظ
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
شعر عاشقانه
ای در غم عشقت مرا اندیشه بهبود نه
کردم زیان در عشق تو صد گنج و دیگر سود نه
گفتی: به دیر و زود من دلشاد گردانم تو را
در مهر کوش، ای با تو من در بند دیر و زود نه!
از ما تو دل می‌خواستی، دل چیست؟ کندر عشق تو
جان می‌دهیم و هم چنان از ما دلت خشنود نه
تا روی خویش از چشم من پوشیده‌ای، ای مهربان!
از چشم من بی روی تو جز خون دل پالود؟ نه
از من ندیدی جز وفا، با من نکردی جز جفا
شرع این اجازت کرد؟ لا عقل این سخن فرمود؟ نه
از آتش سوزان دل دودم به سر بر می‌شود
ای ذوق حلوای لبت بی آتش و بی دود نه
تا لاف عشقت می‌زنند آشفته‌حالان جهان
چون اوحدی در عشق تو آشفته‌حالی بود؟ نه!

اوحدی
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
┏━ 🔻 ━┓ ⠀telegram.me/LovePoetries ┗━ 💌 ━┛ @LovePoetries
شعر عاشقانه
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
شعر عاشقانه
اگر می‌شد صدا را دید
چه گل‌هایی!
چه گل‌هایی!
که از باغ صدای تو
به هر آواز می‌شد چید.
اگر می‌شد صدا را دید...

محمدرضا_شفیعی_کدکنی
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
شعر عاشقانه
چقدر بارش باران موسمی خوب است
چقدر اینکه فروکش کند غمی خوب است
تو باید از همۀ شهرها عبور کنی
تنفس تو برای هر آدمی خوب است
درست لحظۀ آخر به داد هر که رسی
به طرز معجزه‌آسا و مبهمی خوب است
چقدر مثل خودم بوده‌ام هزاران سال
چقدر مثل تو باشم اگر کمی خوب است
دمی به خنده می‌اندازی و دمی گریه
چقدر مثل تو معشوق دمدمی خوب است

فاطمه_هاوشکی
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
┏━ 🔻 ━┓ ⠀telegram.me/LovePoetries ┗━ 💌 ━┛ @LovePoetries
شعر عاشقانه
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛
شعر عاشقانه
در خم زلف تو، پابند جنون شد دل من
بی خبر از دو جهان غرقه به خون شد دل من
چونکه با رشتۀ گیسوی تو پیوندی داشت
مو به مو بسته به زنجیر جنون شد دل من
اینهمه فتنه مگر زیر سر چشم تو بود
که گرفتار دو صد سحر و فسون شد دل من؟
آنچه گفتم به دل از روی نصیحت، نشنید
عاقبت عشق تو ورزید و زبون شد دل من
بعد مرگ من اگر بر سر خاکم گذری
دهمت شرح، که از دست تو، چون شد دل من
سالها سخت تر از کوه گران بود ولیک
در سر عشق تو بی صبر و سکون شد دل من
نقطۀ خال تو تا دید به پرگار وجود
یکسر از دایرۀ عقل، برون شد دل من

شاطرعباس_صبوحی
┏━ 🔻 ━┓

┗━ 💌 ━┛